پاییز
خدا آفریدگار بود...چگونه میتوانست نیافریند ...داشتم به خودم (=-=-)...نه ....با خودم میفکریدم که بدی ها خیلی خوبن که همه میبینن.؟//؟.//./......ولی بیچاره خوبی ها که همواره نگرانند کسی آن ها را بفهمد....و اگر فهمیددندش( این فعل از قواعد کوشی هس) .هه ...بی چاره چه زود فراموش میشه...بعدش ...هیچی..الآن پام خواب رفته ...مهمونم داریم ...میرم ..میام!![]()
اومدم با یه لیوان زیتون...و یه کم خاطره....دلم یه کم زیاد پاییز میخواد.....پائیز هم باشه کارم میشه یکی یه روز تو آینه به من گفت: احمد!..کسایی که پاییز(پائیز) میخوان ....اونایی اند که هم نیمکت میخوان...هم ابر ...هم بارون.... هم برگ رو زمین ...هم سرو بلند....هم تنهایی.. ...هم یه لیوان قهوه داغ...هم یه نخ سیگار..دوس دارم تو بخونی اینارو...کلی حرف دارم....کلی حرف داشتم....ولی به قول شریعتی :حرفهایی هایی است برای نگفتن..و سر مایه هرکسی به اندازه همان حرف هایی است که برای نگفتن دارد.....وای چه سرمایه ایی ..دوستتون دارم .....![]()
احمد.. psycho_tatu
